خودم و خوشبختی

تاريخ : یکشنبه بیست و یکم آبان 1391 | نویسنده : مهرداد یعقوبی /وبلاگ فکر عشق زیبایی
روانشناسی ,
چیزی که باید باشی !

همه چیز از خواستن شروع می شود .
خواستن غریزی ترین واکنش بشر نسبت به نداشته هایش است.
همین که خیره میشوی به چیزی که تنها دلت تصاحبش را میخواهد ، خواستن ، قدرتش را به رخ می کشد ...
مشکل انسان ها در خواستن ِ نداشته هایشان نیست ، مشکلشان در کنار آمدن با این نداشته هاست ...
اینجاست که احساس خوشبختی مقطعی می شود

به محض اینکه شما چیزی را دیدید که داشتنش را میخواهید خوشبحتی تبدیل به احساسی می شود که تا آن را بدست نیاورید از آن محرومید
و اینجاست که حسادت رخ میدهدحسادت مفهومی لحظه ایست که در یک لحظه در ناخود آگاه شما جوشش میکند و شما را ملزم به تصاحب میکند
در حسادت ، مشکل شما نداشته های دیگران نیست ، بلکه داشته هاییست که آن ها دارند و شما ندارید
به عنوان مثال شما هیچوقت برای داشتن یک سیاره حسادت نمیکنید ، زیرا دیگران هم سیاره ندارند

خیلی مهم است که بدانید میزان حسادت به میزان ارزشی است که شما برای دیگران قائلید
تا مادامی که در درون شما به همان اندازه که حواستان به دیگران هست به خودتان نیست ، حسادت رخ می دهد
مادامی که دنیایمان درگیر بدست آوردن ِ داشته های دیگران است هیچگاه احساس خوشبختی در ما متولد نمی شودزیرا همیشه در هر سطحی که باشیم باز هم چیزی هست که نداشته باشیم و دوباره درگیر تصاحب میشویم .
و این چرخه ی باطل ادامه دارد...

سخت است باور اینکه یک انسان میتواند خودش را با نداشته هایش بپذیرد ، انسان تا وقتی خود را کشف نکرده ، از خود لذت نمی برد
تا مادامی که از خود لذت نبرد نمی تواند به خودش قناعت کند تا وقتی نتواند به خودش قناعت کند ، جواب سوال هایش را در دیگران میجوید
آنهم چه دیگرانی ؟ که
همه شبیه خودش گم کرده ای دارند ... که هیچ گاه پیدا نمی شود

نیت ها ، نقش بزرگی در احساس رضایت دارند شما درس نمی خوانید که به دانشگاه بروید تا از دانشگاه رفتن ِ خودتان لذت ببرید
شما درس میخوانید که دانشگاه بروید تا از دیگران عقب نمانید

شما 3 سال سخت کار نمی کنید تا ماشینی را بخرید ، که در رویایتان همیشه پشتش نشسته اید
شما کار میکنید تا ماشینی را بگیرید که دیگران به شما القا کرده اند فوق العاده است

....

شما آنقدر در دیگران حل شده اید که تمام نیت هایتان وابسته به تفکر ، نگرش ، زندگی و ارزش های آنهاست
ارزش هایی که چون همیشه به واسطه ی حضور دیگری ارزش میگیرد پس رقابت ایجاد می کند
رقابت بین تمام افرادی که " خود " را جا گذاشته اند و با هم بر سر اول بودن رقابت میکنند
طبیعیست شما حتی اگر اول هم باشید خیلی احساس خوشبختیتان دوام نمی آورد
زیرا همیشه در هر چیزی ، بالای داشته های شما وجود دارد
.
.
.
باید باور کرد احساس زیبایی در زندگی به درون شماست .
به صرف اینکه وارد دنیای بیرونتان می شوید اگر " خود " را همراه نداشته باشید به " جلب توجه " پناه میبرید .
و هر چقدر هنرمندانه توجه ها را جلب کنید در لحظات تنهایی چیزی برای لذت بردن ندارید
زیرا توجه نیز مفهومیست که با حضور دیگران تعریف می شود . و دیگران هم برای مدت زیادی شما را اول نگه نمیدارند...
زیرا طاقت دوم بودن را ندارند و اینگونه است که دیگران میتوانند برای احساس ِ خوشبختی شما تصمیم بگیرند
زیرا این احساس را روی اطرافیانتان سرمایه گذاری کرده اید ...
یــــــــــــــــاد بگیرید شما در یک چیز اول هستید .
حتی اگر نخواهید هیچ کسی نمی تواند جز شما در آن اول باشد آن هم خود بودن است .
شما اگر خودتان باشید جذابید . زیرا جذابیت مختص هر چیز کمیاب است .و از هر انسان ، تنها یکی به وجود آمده

بیایید باور کنید کافیست یک بار باب میل دلتان بچرخید تا شب وقت خوابیدن پر از احساس خوب باشید
به درک که دیگران میگویند " این جو گیر رو نگاه کن "
وقتی دلتان میخواهد زیر باران برقصید خوب برقصید ...
وقتی دوس دارید دستمال گردن بگذارید خوب بگذارید ...مهم احساس شماست .

اگر دیگران هم عکس العملی نشان دادند به پای این بگذارید که شهامت انجام خواسته های درونی خود را ندارند
و میخواهند از کسی که این کار را میکند ایراد بگیرند
این را بدانیدخوشبختی احساسی درونیست که با بدست آوردن نداشته ها ، حاصل نمی شود
خوشبختی مستقل تر از این حرفاست که وابسته به بود و نبود ِ چیزی شود
و هنگامی حاصل می شود که شما از خویش احساس رضایت داشته باشید
اگر روزی توانستید از خودتان با تمام گند هایی که میزیند راضی باشید
خوشبختی در شما استمرار پیدا میکند ... هر لحظه برای شما زیباست
حتی درد هایتان را دوست دارید
زیرا درد هایتان بیشتر از هر چیزی به درونتان تعلق دارند ...
دردهایتان را به آغوش می کشید که بوی اصالت میدهند و زیبا تر از این ... نخواهد بود

به قلم عاطفه ی برزین / خودت باش

دوستت دارم نه به خاطر شخصیت‌ات،به خاطر شخصیتی که هنگام با تو بودن پیدا می‌کنم..."الیزابت برونینگ".

غالبا وقتی درگیر رابطه‌ای جدی می شویم، از همانهایی که امروزیها به آن می‌گویند"پارتنرشیپی" دو حالت اتفاق می‌افتد که اولی، شایع‌ترست...

1-    ماسک‌های فراوانی می‌زنیم تا رابطه و آدم مقابل را نگه داریم که بهترست نگوییم ما اهل ماسک زدن نیستیم که از همان کودکی با اولین تشویق ها یاد می گیریم ماسک بزنیم تا آدم خوبه باشیم...

2-    حالت دوم که بیشتر مربوط به قدیم ها بوده ولی نسل منقرض نشده‌اش هنوز مشغول قلدری اند، برای کم نیاوردن و اثبات برتری و داناتری، دائم اعمال قدرت می کنند و ایراد می گیرند تا به خیال خود شخص مقابل، از روی ضعف و احتیاج و اینکه پارتنر لایق و جذابی نیست و هیچکس دیگری نمی‌خواهدش با این آدم قلدر‌ِ زورگو بماند!

و بر هر دو گروه، متاسفانه باید گفت زهی خیال باطل، مگر اینکه شانس بیاورند و آدم مقابلشان جسارتا یا خنگ باشد و یا بسیار منعطف و پذیرا و یا با اعتماد به نفسی پایین که بماند و خوشحال هم بماند!

و الیزابت برونینگ که خوشا به احوالش، ظاهرا رسیده‌است به جایی که احساس امنیت‌ِ خود واقعی بودن را در مقابل طرف رابطه‌اش داشته باشد.

بسیار زیباست وقتی خودت باشی و نخواهی ماسک بزنی و زندگی کنی... زندگی به معنای گاهی نظم و کار و گاهی انجام دادن هیچ چیزی(doing nothing)! گاهی شعر و شور و مستی و گاهی دانش اندوزی و کار و مرتب کردن خود و خانه. زندگی به  معنای گاهی معاشرت، تفریح و  سفر و گاهی به انزوا و تنهای تنها ماندن در گوشه‌ی امنیت

پر واضح است که وقتی ماسک می زنیم یعنی ترسیده‌ایم. ترس بیرون افتادن از بهشتی که در نظرمان ماندن با جفتمان است که برای یک نفر می تواند ترس از حرف مردم و قطع رابطه باشد و برای دیگری ترس از تنهایی و برای شخصی که تجربه های قبلی دارد، تنش‌های وقت جدایی و یا همه‌ی این موارد و حتی ترسهای دیگری مثل طرد شدن و مورد پسند نبودن و انتخاب نشدن باشد ...

خیلی خوب است که ما ترسهایمان را بشناسیم چون برای حل مشکلات رفتاری و ارتباطهایمان این شناخت بسیار مفیدست و کمترین دست‌آورد این اتفاق، آشنا شدن با احساساتمان است تا در لحظه های کم وقتِ بحران، به دادمان برسد که باعث می شود به جای آنکه از ترس، ماسک بزنیم و خود اصلی‌امان نباشیم، بر ترسهایمان فائق شویم. این که آنقدر استقلال داشته باشیم و آنقدر بلد باشیم به اشتیاقهایمان بپردازیم تا ترس از تنهایی وادارمان نکند در رابطه ای بمانیم که آزار دهنده‌است و یا دوست داشتنی‌نیست...

یا آنقدر بر اعصاب و رفتارمان مسلط شده باشیم که باعث ایجاد تنش نشویم و یا بتوانیم از بروز آن جلوگیری کنیم(بالا بردن هوش هیجانی EQ) و یا آنقدر به توانایی هایمان اعتقاد و اعتماد داشته باشیم که ترس مورد پسند واقع نشدن و طرد شدن را نداشته باشیم...

و طبعا قوی کردن نقطه‌های رشد به معنای عدم انعطاف و پذیرا نبودن نیست که انسان متعادل و به کمال نزدیک باید آموخته باشد که همیشه شرایط را آگاهانه بررسی کند و جاهایی اگر قرارست بپذیرد و صبوری کند، صبوری کند و اگر قرارست راه بیاید، بیاید و اگر عملی، حیثیت و عزت نفسش را کدر می کند، نپذیرد...

برای حالت دوم که شخص مستبد، گاه پرسونای چندانی ندارد ولی طرف رابطه‌اش را وادار به "خودش نبودن" می کند و گاه ماسک رئیس بودن می‌زند (اگر مشاغلی مانند مدیر و رئیس و مربی داشته باشد)  توضیح زیادی لازم نیست چون فکر می کنم کمتر افرادی هنوز باقی مانده‌باشند که ایجاد تغییر را فقط برای طرف مقابلشان بخواهند و فکر کنند خودشان کاملتر و داناترند و این شخص مقابل است که باید تابع باشد و حرف گوش کند ... جالبست که این افراد دائما دم از مشارکت در تصمیم و دموکراسی می‌زنند ولی این مشارکت از نظر شریکشان، دیکتاتوری به معنای واقعیست چون دست آخر فرد زورگوست که تصمیم می گیرد!

راه حل ارتباط با چنین افرادی، تنها قطع ارتباط است مگر خود شخص باور کند که باید تغییر کند، انعطاف بیشتری داشته باشد و انگشت اتهامش را از طرف مقابل بردارد و مسئولیت کارهای خودش را بپذیرد...

دیگر آنکه امروز در مروری از مشق روان، به ترجمه‌ام از نوشته‌ای رسیدم که چقدر مصداق دارد برای این مطلب...

 

"هر رابطه ای می بایست تجلی صادقانه ای از خودتان باشد. ولي ما اغلب وارد رابطه‌اي مي‌شويم كه در تعامل كمتري با خود واقعي ماست، زيرا به دليل ترس، نياز به امنيت يا احساس بي كفايتي شخصي‌ست كه وارد آن رابطه مي شويم!...

تنها نماندن و احتیاج به داشتن رابطه و نیاز به اینکه خودتان باشید هردو به یک اندازه مهم اند!

و هر چقدر برای هماهنگ سازی آنها تلاش کنید، این دو در تعارض هستند. اما خودآگاه یا ناخودآگاه، نیاز به اینکه "خودتان باشید" مهمتر از داشتن یک رابطه ست!"

پ.ن :

با تشکر از دوست هزار ساله ام که هر از گاهی با ذوق-  جمله های دوست داشتنی مثل این جمله الیزابت برونینگ از کتابهایی که می‌خواند را برایم می گوید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 0:26  هرگونه برداشت و نقل مطالب این وبلاگ فقط با ذکر نام و منبع مجاز می باشد، توسط عاطفه برزین  |  4 تلنگر

رابطه


ادامه نوشته

با تشکر از وبلاگ احلام


 

تا حالا شده، گوشتهای دور ناخونتو با دست یا دندون، بکنی؟ یا اینکه به هر دلیلی ریشه کرده باشه و مرتب، باش بازی کنی تا به خون و سوزش بیافته؟
به نظرم این یه عمل مازوخیزمیه که در عین دردناک بودن، سرگرمی جالبیه. وقتی که می‌دونی کارت درست نیست و
ناخنهای قشنگتو بد شکل می‌کنه اما انگار با بخشی از خودت داری سر به سر می ذاری و مدتها مشغولشی و انگار حال می‌کنی!
نگه داشتن بعضی آدمها، تو خیال و ذهن، مثل ور رفتن با گوشتهای‌کنار ناخن و یا حتی جویدن اوناست، کاری که می‌دونی خوب نیست اما، انگار اضطرابتو آروم می‌کنه و یادت می‌ندازه که بعضی زخمها رو باید تازه نگه داری تا دوباره مرتکبشون نشی و یا اینکه با همون خاطرات خوشش، لذت ببری!
زخمی که فقط مال خودِ خودته. عین قسمتی از تنت!

برای استاد

سرکار خانم عاطفه ی برزین

با سلام
به بزرگوار عزیز
من به خاطر مکتب زوریخ دست شما را می بوسم
شاید هنوز مردم ندانند که چه نیاز مبرمی است
 یونگ حتی در بین دانشجویان روانشناسی مهجور مانده دلیلش این است که یونگ آمیزه ای از انسان شناسی اسطوره و قریحه ای شبیه به عرفان شرقی و نگرشی دینی اما دین فردی و نه دین متعصب اجتماعی می باشد
بزرگ بود و از اهالی امروز«سهراب» 
یکی از مشاوران شهر ما وقتی شنیدمن روانشناسی تحلیلی مطالعه می کنم  گفت روانشناسی را از چه قسمت سنگینی شروع کرده اید و من تعجب کردم
من کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی هستم از زمانی که به راز جنسیت ها پی بردم ، سنخیت های روحی من جز کتاب و قلم وهنر و .. نبوده است
اگر امر فرمایید از سوابق تحصیلی بیشتر خواهم گفت اما من این کم را گفتم تا علت جذب به دنیای یونگ را بگویم
عرفان نظری و عملی  + ادبیات+ ایدئولوژی اسلامی + مطالعه ی اساطیر و تطبیق آن ها در ایران و یونان باستان +عشق به علم معانی بیان و رمز گشایی ها  و علم هرمنوتیک و تاویل و تفسیر متون .. همه امیزه ای از ذهن انسان می سازد که وقتی بخواهد کاربردی شود در کنار علم روانشناسی و انسانشناسی می شود مکتب زوریخ
یونگ ... خدای من ....
یونگ ...
نمی دانید در روزگاری که دیگر اساتید (بلا نسبت شما ) به گزاف تکیه بر جای بزرگان زده اند اینکه خود را زیر سایه ی استادی یونگ می یابم چه قدر خدارا شاکرم
من با هندسه ی مقدس یونگ با همزمانی با دنیایی از شم و شهود یونگ را یافتم
بارها اسمش را از یکی از اساتیدم شنیده بودم اما او هم روح او را درک نکرده بود
من یونگ را با کتاب زنانی که با گرگ ها می دوند شناختم
...
کتاب روی میز مرده و غبار گرفته ی یکی از دفاتر آموزشی رها شده بود مثل بچه ی سر راهی هیچکس تملکش را نمی پذیرفت
به خانه اوردمش و ...
حالا مرا به خانه ی شما رسانده
چه شگفت ...

دوستی  را بخوان ...




ادامه نوشته

مشاوره های تو مراجعه های من

برگرفته از وبسایت مهرداد آقاجانی

ما مشاور نمی خواهیم

چون :

۱- ما وارثان تمدن دو هزار و پانصد ساله ایم.

۲- قرن هاست خودمان خوب بلدیم چگونه به دار و ندار و زندگی و عمرمان, شلنگ نیست و نابودی بگیریم.

۳- ما, نسل قبل از ما, نسل قبل از قبلی های ما, نسل پیشا قبلترینِ ما, زندگی بسیار بسیار آرامی داشته ایم و هیچ جنگ و غارت و کشمکش و چپاولی را تجربه نکرده ایم.

۴- ذره ای خرافات در فرهنگ ما جاری نیست.

۵- پدر و مادرهای بسیار آرام و بی هیچ مشکل و گره و درگیریی داریم.

۶- دوران مدرسه, به هیچوجه حرکات عقده ای و هیستریک از مدیر و ناظم و مربی پرورشی و … ندیدیم.

۷- در بمباران ها تا مرگ نرفتیم و برنگشتیم.

۸- تجربه تلخِ مرگ ِ جوان را تجربه نکرده ایم و نمی کنیم.

۹- در تجربه های زندگی خود, سیاه پوشی های دائمی و گریه زاری های بی پایان, نداریم.

۱۰- برای یک قدم زدن و خرید معمولی در خیابان, تمام آرامش دنیا در دل ما جمع می شود و کسی از فرق سر تا نیت و هدفمان را نشانه نمی روند و بازجویی نمی کنند.

۱۱- قانون کشورمان, هر مجرم و بدکار و خطاکاری را , خود به خود اصلاح می کند.

۱۲- اصلا دروغ نمی شنویم. در هیچ سطحی.

۱۳- اصلا برویم و اینهمه سلامتی و شادمانی و بستر امن را, چگونه به مشاور بگوییم؟ مشاورها که خوشی و امیدواری را درمان نمی کنند.

به تمام این علت های غیر قابل انکار, من – ما , هیچ نیازی به مشاور نداریم. حتی یکبار هم نیازی نداریم.



ادامه نوشته

http://carljung.blogfa.com/post-1079.aspx
---------------
این پست فوق العاده هست
در کشاکش سایه ..خود اگاه و ناخوداگاه انچه در این جنگ غالب می شود جوهره ی اختیار است اختیاری منجر و ختم به هوشیاری
تو میدانی که هم تاریکی هم روشن
در تاریکی ها وامدار روشنایی ها می شوی و در نور تاریکی ها بهانه ی گام های بعدی و این یعنی غلبه بر ترسهایمان
اسلام از جنس امنیت و سلام است
عرفان هم ریشه با واژه عرف یعنی هوشیاریست
و ما چندین دهه نه که چندین قرن است که با غفلت از پذیزش سایه ها عرفان و اسلام را عقیم و ابتر ساخته ایم
فالهمها فجورها و تقواها

به خواننده ی محترم مسعود

متاسفانه نظر شما به طور اشتباه پاک شد

اگر دوباره مطالعه فرمودید درباره ی مکتب زوریخ منتظر نظرتان هستم